عجب سروي عجب ماهي عجب ياقوت مرجاني
عجب عقلي عجب عشقي عجب جسمي عجب جاني
عجب لطف بهاري توعجب ميرشكاري تو
درآن غمزه چه داري تو بزيرلب چه مي خواني
عجب حلواي قندي تو اميري بي گزندي تو
عجب ماهي بلندي تو كه گردون را بگرداني
عجب تر از عجايب ها خبير از جمله غايب ها
امان اندر نوايب ها به تدبير واداداني
زحد بيرون به شيريني چو عقل كل به ره بيني
ز بي خشمي و بي كيني به غفران خدا ماني
زهي حسن خدايانه چراغ وشمع هرخانه *
زهي استاد فرزانه زهي خورشيد رباني
زهي پربخش اين لنگان زهي شادي دلتنگان
همه شاهان وسرهنگان غلام اند و تو سلطاني
به هر چيزي كه آسيبي كني آن چيز جان گردد
چنان گردد كه از عشقش بخيزد صد پريشاني
يكي نيمي جهان خندان يكي نيمي جهان گريان
ازيرا شهد پيوندي ازيرا زهر هجراني
دهان عشق مي خندد دوچشم عقل مي گريد
كه حلوا سخت شيرينست و حلوائيش پنهاني
مروح كن دل و جانرا دل تنگ و پريشان را
گلستان ساز زندان را برين ارواح زنداني
تويي ماهي منم جانان به لشكرگاه زيبايي
كه سلطان سلاطيني وخوبان راتوطغرايي
بدين مفتاح كاوردم گشاده ترنشد مخزن
كليد ديگرش سازم به ترجيعش كنم روشن
..
مولانا
|
+| نوشته شده توسط
مهدی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387
|