تبليغاتX
شریک زندگی
خوشبختی
 
آنكس كه ترا دارد از عيش چه كم دارد

 

 وانكس كه ترا بيند اي ماه چه غم دارد


.
از رنگ بلور تو شيرين شده جور تو

 

 هرچند كه جور تو بس تند قدم دارد

 


اي نازش حور از تو وي تابش نور از تو

 

 اي آنك دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد

 


ور خود حشمش نبود خورشيد بود تنها

 

 آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد



بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته

 

 در سايه آن زلفي كو حلقه و خم دارد



گفتم به نگار من كز جور مرا مشكن

 

 گفتا به صدف ماني كو در بشكم دارد

 


تا نشكني اي شيدا آن در نشود پيدا

 

 آن در بت من باشد يا شكل بتم دارد



شمس الحق تبريزي بر لوح چو پيدا شد

 

  والله كه بسي منت بر لوح و قلم دارد



مولانا

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  |
 
عجب سروي عجب ماهي عجب ياقوت مرجاني

 

 عجب عقلي عجب عشقي عجب جسمي عجب جاني



عجب لطف بهاري توعجب ميرشكاري تو

 

 درآن غمزه چه داري تو بزيرلب چه مي خواني



عجب حلواي قندي تو اميري بي گزندي تو

 

 عجب ماهي بلندي تو كه گردون را بگرداني



عجب تر از عجايب ها خبير از جمله غايب ها

 

 امان اندر نوايب ها به تدبير واداداني


زحد بيرون به شيريني چو عقل كل به ره بيني

 

  ز بي خشمي و بي كيني به غفران خدا ماني

 


زهي حسن خدايانه چراغ وشمع هرخانه *

 

 زهي استاد فرزانه زهي خورشيد رباني



زهي پربخش اين لنگان زهي شادي دلتنگان

 

  همه شاهان وسرهنگان غلام اند و تو سلطاني


به هر چيزي كه آسيبي كني آن چيز جان گردد

 

 چنان گردد كه از عشقش بخيزد صد پريشاني



يكي نيمي جهان خندان يكي نيمي جهان گريان

 

  ازيرا شهد پيوندي ازيرا زهر هجراني



دهان عشق مي خندد دوچشم عقل مي گريد

 

 كه حلوا سخت شيرينست و حلوائيش پنهاني


مروح كن دل و جانرا دل تنگ و پريشان را

 

 گلستان ساز زندان را برين ارواح زنداني



تويي ماهي منم جانان به لشكرگاه زيبايي

 

 كه سلطان سلاطيني وخوبان راتوطغرايي



بدين مفتاح كاوردم گشاده ترنشد مخزن

 

 كليد ديگرش سازم به ترجيعش كنم روشن


..
مولانا

|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  |
 

هر کس را خواندم مرا از ياد برد ، هر کس را جستم مرا گم کرد و هر کس را بخشيدم مرا شکست ، زندگی همين است، آمدن برای رفتن ، زيستن برای زنده بودن ، گشتن برای نيافتن ، خواستن براي نرسيدن

من اما آمده ام تا بمانم ، زندگی کنم ، شاد باشم و برسم به سپيده دم خوشبختی

آنجا که نور اميد حنجره سازم را نوازش می کند و ياد خدا نگين قلبم می شود .

 

 

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387  |
 
نیاویزد اگر با سلطه ی مردانه ام این زن


غرور دختران را نیز در تو دوست دارم من


تو را با گریه هایت بی بهانه دوست می دارم


که خواهد شست و خواهد بردمان این سیل بنیان کن


من آری گر چه تو چادر ز شب داری به سر اما


قراری با سحر دارم در آن پیشانی روشن


تو را من می شناسم از نیستان ها چو بانگ نی


که اکنون گشته در آوازهای تو طنین افکن


نیستان های یک آواز در صد ها و صدها نی


نیستان های یک جان در هزاران و هزاران تن


غریب من ! قدیم است آشنایی های من با تو


چنان چون قصه ی یعقوب پیر و بوی پیراهن


به خوابت دیده ام ز آن پیش کاین بیداری مشئوم


در اندازد بساطم را از آن گلشن بدین گلخن


همین تنها تو را از سبز و سرخ مسکن مألوف


به خاطر دارم ای رنگین ترین گل های آن گلشن


گل سرخ عزیزم ! مثل تو من نیز می دانم


که از باغ نخستین از وطن سخت است دل کندن


ولی کندم دل و چون تو ز مهر خاکش کندم


چه مهری! ز آسمانش کندن و در خاکش افکندن


دلم کندم ز مهر خاک و افسون های رنگینش


فریب شعر و موسیقی و افیون و شراب و زن


زنی با سوزهای آشنای غربتی دلگیر که از هر جا به سوی


غربت خود می کشد دامن


زنی که غم سبد های بهانه می برد پیشش


که پنهانی برایش پر کند از گریه و شیون


زنی با شعر های همچنان از عشق ناگفته


زنی عاشق ولی با ده زبان خاموش چون سوسن


زنی کز عشق می میرد ولی با حجب می گوید


نشان از عشق درمن نیست می بینید ؟ اینک من


استاد حسين منزوي
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387  |
 
پیشواز کن شاعر با غزل که یار آمد
بسته بار گل بر گل عشق با قطار آمد
یک دو روز فرصت بود تارسیدن پاییز
که به رغم هر تقویم باز هم بهار آمد
دانه ای که چندین سال پیش از این به دل کشتم
نیش زد سپس بالید عاقبت به بار آمد
یک نفر گرفت از منعشق و شعر را . انگار
سکه های نارایج باز هم به کار آمد
او امید بود امات بیم نیز با او بود
مثل نور با ظلمت ماه شب سوار آمد
تا محاق کی دزدد بار دیگرش ، حالی
آن شهاب سرگردان باز بر مدار آمد
با رضایتی در خور از تسلط تقدیر
گرچه هم شکایت ور هم شکسته وار آمد
او تمام ارزش هاست خود یرای من . با او
باز هم به فصل عشق اصل اعتبار آمد
با زلالی اش سرزد ازکدورتی کهنه
صبح هایم اوست گرچه از غبار آمد
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه بیست و سوم فروردین 1387  |
 
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387  |
 
كوهنوردي مي‌‌خواست به قله‌ای بلندی صعود كند. پس از سال‌ها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نمي‌شد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمي‌توانست چيزي ببيند حتي ماه و ستاره‌ها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همان‌طور كه داشت بالا مي‌رفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمام‌تر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگي‌اش را به ياد مي‌آورد. داشت فكر مي‌‌كرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن ! ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي‌خواهي؟ - نجاتم بده خدای من! - آيا به من ايمان داري؟ - آري. هميشه به تو ايمان داشته‌ام - پس آن طناب دور كمرت را پاره كن! كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بي‌ترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نمي‌توانم. خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟ كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نمي‌توانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387  |
 سایه
شبی که آوای نی تو شنیدم


چو آهوی تشنه پی تو دویدم


دوان دوان تا لبه چشمه رسیدم


نشانه ای از نی و نغمه ندیدم


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


من همه جا پی تو گشته ام


از مه مهر نشان گرفته ام


بوی ترا زگل شنیده ام


دامن گل از آن گرفته ام


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


دل من سرگشته ی تو


نفسم آغشته ی تو


به باغ رویاها چو گلت بویم


بر آب و آئینه چو مهت جویم


تو ای پری کجائی ؟


در این شب یلدا ز پی ات پویم


به خواب و بیداری سخنت گویم


تو ای پری کجائی ؟


مه و ستاره درد من میدانند


که همچو من پی تو سرگردانند


شبی کنار چشمه پیدا شو


میان اشک من چو گل وا شو


تو ای پری کجائی ؟ که رخ نمینمائی


از آن بهشت پنهان دری نمیگشائی


شعر از استاد هوشنگ ابتهاج - سایه
|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387  |
 شعری از حسین منزوی
دوباره عشق دوباره هوا دوباره نفس
 دوباره عشق دوباره هوی دوباره هوس
دوباره ختم زمستان دوباره فتح بهار
 دوباره باغ من و فصل تو نسیم نفس
دوباره باد بهاری - همان نه گرم و نه سرد
 دوباره آن وزش میخوش آن نسیم ملس
 دوباره مزمزه ای از شراب کهنه ی عشق
دوباره جامی از آن تند تلخواره ی گس
دوباره همسفری با تو تا حوالی وصل
دوباره طنطنه ی کاروان طنین جرس
نگویمت که بیامیز با من اما ‏ ، آه
بعید تر منشین از حدود زمزمه رس
که با تو حرف نگفته بسی به دل دارم
که یا بسامدش این عمرها نیاید بس
کبوترم به تکاپوی شاخه ای زیتون
 قیاس من نه به سیمرغ می رسد نه مگس
برای یاختن آن به راه آزادی است
 اگر نکوفته ام سر به میله های قفس
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه دهم فروردین 1387  |
 عشق و زندگی
از شب گذشته ام همه بیدار خواب تو
ظلمت شمار سرزدن آفتاب تو
جان تهی به رذاه نگاهت نهاده ام
تا پر کنم هر اینه جام از شراب تو
گیسوی خود مگیر ز دستم که همچنان
من چنگ التجا زده ام در طناب تو
ای من تو را سپرده عنان ، در سکون نمان
سویی بتاز تا بدوم در رکاب تو
یک بوسه یک نگاه از آن چشم و آن دهان
اینک شراب ناب تو و شعر ناب تو
گر بین دیگران و توپ یش ایدم قیاس
دریای دیگری نه و آری سراب تو
جز عشق نیست خواندم و دیدم هزار بار
واژه به واژه سطر به سطر کتاب تو
اینجاست منزلم که بسی جستم و نبود
آبادی ای از آنسوی چشم خراب تو
منزوی
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387  |
 عشق

               عشق طرح ساده لبخند ماست معنی لبخند ما پیوند ماست                                           

              عشق را با دستهای مهربان هر که قسمت میکوندمانندماست                                         

              دست خوبت را به دست ما بده  دست های ما  دل پیوندماست

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه چهارم فروردین 1387  |
 

 

می‌گویند عید شده است. تقویم هم همین را می‌گوید. اما من نمی‌توانم باور كنم. دیگر از شور و شوق اندك سال‌های پیش برای رسیدن این روز و آن لحظه نیز خبری نیست. این جا عید، بی‌عیدانه است. اگر آواز چكاوك‌ها و نجوای گنجشك‌ها و چهچه بلبل‌ها روی این درخت سیب حیات‌مان نبود كه من هرگز حتی از روی تقویم هم آمدن عید را باور نمی‌كردم.

 

 

سال نو می‌شود،
دریغ، دلمان تازه نشد،
تن هر شاخه‌ی بی‌بر،
از برگ سبز می‌شود،
اما تن ما از جور غم آزاد نشد،
باز هم در حسرت پرواز،
آسمان را بو می‌کشیم،
ضجه‌ها هست هنوز،
شهر از ظلمت شب، آزاد نشد.
به گمانم سال،
باز هم سال قحطی عشق باشد،
که هزار گهواره ی عشق می جنبد،
اما بذر عاشقی کمیاب است.
باز هم شادمانی بی‌دلیل که حسرت را مرهمی نیست،
باز هم بوی عید و بوی نای عشق می آید،
باز هم صلیب تقدیر را بر دوش باید کشید،
باز هم از سکوت و صبوری سخن باید گفت.
کنایه به عید می‌زنم،
عید بی‌عیدانه
بر شما مبارک باد.

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه یکم فروردین 1387  |
 گل افشان
این روزا که روز بد زندگانی است

داغم  به  باغ بی همزبانی است

ای خنده تو حکم گل افشان ابرها

اینک بهارشهردل اما خزانی است

پس خار هجر تومرادرجگرشکست

ای نوگلی که عشقت عمروجوانی است

کار ی نکرده ام  که  به روزان  روزگار

تنها نصیبم  از   همه نا مهربانی است

نام  تو بذر اینه ای کاشت در  دلم  

اندوه زار حیرت  من جاودانی  است

عمری به وادی دل بی باک و ساده ام

مشتاق یک صدای تو  کارم شبانی است

 vanhelsing

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386  |
 بهار
زبــــاغ اى باغبان ماراهمى بـــوى بهــارآيد

کليــــدبــاغ مارا ده که فــــردامان بکـــار آيد

کليد باغ را فــــردا هـزاران خـــــواستار آيد

تـولختى صبرکن چندان که قمرى برچنارآيد

چـو انـدر باغ توبلبل، به ديــــــــدار بهار آيد

تـرا مهمان ناخوانده بروزی صــــــد هـزار آيد

کنون گرگلبنى را پنـــج شش گل درشمارآيد

چنان دانيکه هرکس راهمى زو بوى يار آيد

بهـارامسال پندارى همى خـوش تر زپار آيد

ازاين خوشترشودفـردا که خسروازشکارآيد

بدين شايستگى جشنى بدين بايستگى روزى

ملکرادرجهان هرروزجشـنى باد و نوروزى
|+| نوشته شده توسط مهدی در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 
|+| نوشته شده توسط مهدی در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386  |
 شعری از خ مجیبی(حافظ)
عیشم مدام است از لعل دلخواه

کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش

گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه

و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست

از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ

درس شبانه ورد سحرگاه
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 شعری از خ مردانی
می نوشتم زرد, برگ از روی عادت خشک شد

گریه کردم درد, اشکم از حسادت خشک شد

می نوشتم شع...شع...شع دستم ایستاد

هم قلم هم کاغذ از روی لجاجت خشک شد

می کشیدم از ته دل آااه قلبم تا شنید

خون به رگ ماسید و از فرط خیانت خشک شد

تا کشیدم در بهاری یک نفس هر دم نفس

درنهایت خشک شد!تا بی نهایت خشک شد

وقت فریادم صداها از گلو می رفت تا...

من نمی دانم چه شد وقت شکایت خشک شد؟

تاول من از لبت شد سرخ تر ,خون مرده تر

مثل واگیری که از ترس سرایت خشک شد

مثل شیطانی که سرخ سرخ در لفظی سیاه

کفر ورزید و دهانش از قداست خشک شد
|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  |
 امید به زندگی
ماه را دوست دارم به خاطر جلال و شکوه بی پایانش     خورشید را دوست دارم به خاطردرخشش وفروزندگیش   شب را دوست دارم به خاطر   راز  داری ها  یش          خدا را دوست دارم به خاطر     رحمت بی پایانش         و تو را دوست دارم ای امید چرا که بهترین لحظات من در زندگی هستی

|+| نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه بیستم اسفند 1386  |
 
 
بالا

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس


قالب و كدهاي جاوا

www.minos.blogfa.com

جزيره دانلود و قالب مينوس

فالنامه
براي ديدن فال خود ابتدا نيت کنيد سپس بر روي يکي از دايره هاي موجود کليک کنيدتا فال خود را مشاهده کنيد












دریافت کد فالنامه